هنوز هم می توانم بنویسم
از آن من بودی اما
آرزویم بود که باشی
گله ای نیست نه از خدانه از زمانه
با هر کس. . .هرجا شاد باش
که آرزویم این است.
هنوز هم می توانم بنویسم
از آن من بودی اما
آرزویم بود که باشی
گله ای نیست نه از خدانه از زمانه
با هر کس. . .هرجا شاد باش
که آرزویم این است.
آنچه امروز نوشتم،
همه تکرار مکررهاییست،
که ز عشق تو به هم بافته ام.
قلمم خسته زتکرار هجاهای من است.
آخرین شعر من،
این واژۀ پردادن نیست.
آخرین واژۀ من،
عشق تو را راندن نیست.
خوب میدانم از امروز
تو را جور دگر،
همچو آبی،
به تن خاطره خواهم پاشید.
شاید از حسرت نمناک تو یک جرعه عطش،
بوسۀ پنجره را پاک کند.
بعد از این رسم تو را،
شکل گل، باد، پرنده یا آه...
دیگر از خواب نخواهم پرسید.
بعد از این بغض نخواهد ترکید.
بعد از این قاب نگاهم حتی،
رنگ انکار به چشمان ترم خواهد ریخت.
من تو را نه به هوس،
نه به بی رنگی تکرار، نخواهم بخشید.
بعد از این هرچه ز تو جا مانده،
بی کلام و واژه،
به شکیبایی احساس خدا می بخشم.
آخرین واژۀ تکراری من،
من تو را هم،
به خدا می بخشم.