تبليغاتX
با تو

با تو

                                

آنچه امروز نوشتم،

همه تکرار مکررهاییست،

که ز عشق تو به هم بافته ام.

 

قلمم خسته زتکرار هجاهای من است.

آخرین شعر من،

این واژۀ پردادن نیست.

 

آخرین واژۀ من،

عشق تو را راندن نیست.

 

خوب میدانم از امروز

تو را جور دگر،

همچو آبی،

به تن خاطره خواهم پاشید.

 

شاید از حسرت نمناک تو یک جرعه عطش،

بوسۀ پنجره را پاک کند.

بعد از این رسم تو را،

شکل گل، باد، پرنده یا آه...

دیگر از خواب نخواهم پرسید.

 

بعد از این بغض نخواهد ترکید.

بعد از این قاب نگاهم حتی،

رنگ انکار به چشمان ترم خواهد ریخت.

 

من تو را نه به هوس،

نه به بی رنگی تکرار، نخواهم بخشید.

 

بعد از این هرچه ز تو جا مانده،

بی کلام و واژه،

به شکیبایی احساس خدا می بخشم.

 

آخرین واژۀ تکراری من،

من تو را هم،

به خدا می بخشم.

+نوشته شده در 87/11/13ساعت16:37توسط مهتاب | |

                                 

زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک!،
اشک سردی همچون مروارید
میدود در جام چشمانش،
میچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پیداست!
گاه یک لبخند
میدمد در آسمان گونه هایش گرم،
می شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تیره اندوه
بر جبینش میکشد دامن
سر فرو می آورد نا شاد،
چون نهالی نرم و نازک تن
در گذار باد

زندگی زیباست:
ساده و مغموم،
چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل
مانده از دیدار جفت گمشده محروم
دیده اش از انتظاری جاودان لبریز
در بهاری سرد
مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب
در سکون حیرتی خاموش
بر عقیق بوته اعجاب
زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگی زیباست

+نوشته شده در 87/04/15ساعت16:12توسط مهتاب | |